|
✿نیلـ ـ ـسـ ـ ـا دخـ ـتر پایـ ــیـ ــز✿
|
✿این پست ثابته....لطفا پست بعدی رو بخونید✿
دختري هستم متولد فصل رنگها...
دختري از فصل غروب عاشقان..
زاده ي يك شب پاييزي ....
جنس تنم از خاك باران خورده ي پاييز...
پدرم خاك ومادرم باران...
عاشق پاييزوصداي خش خش برگهاي پاييزي ...
دختري تنها تنها تر از تك ماهي حوض خانه ي مادر بزرگم...
من از اواخر پاییزمی آیم یک روز مانده به آتش
از پاییزی که فقط سه مدادرنگی دارد برای نقاشی
سرخ و نارنجی و زرد ...
دوستون دارم...
تولد,ماه آذر فصل زیباودوست داشتنی پاییز...
♥♥♥اولین و آخرین پسری که جلویش زانو خواهم زد...
پسرم خواهد بود...
آنهم برای بستن بند کفشهایش♥♥♥

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد
صدای صحبت آنها را شنید.
هیچ بارانی نمیبارد مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمیزند مگر هدیه شود.
هیچ خاطره ای زنده نمیماند مگر شیرین باشد.هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد.
وهیچ بهاری نمیاید مگر سال دیگری در پیش باشد
پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا روحت را صفا دهد.
گلهای عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به دیگران هدیه کنی .خاطره هایت قشنگ باشند تا همواره بیادشان بیاوری.
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی.
و بهار بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست……آدمهای بزرگ درد دیگران را دارند،
آدمهای متوسط درد خودشان را دارند،
آدمهای کوچک بی دردند.
آدمهای بزرگ عظمت دیگران را میبینند،
آدمهای متوسط به دنبال عظمت خود هستند،
آدمهای کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران میبینند.
آدمهای بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند،
آدمهای متوسط به دنبال کسب دانش هستند،
آدمهای کوچک به دنبال کسب سواد هستند.
آدمهای بزرگ به دنبال طرح پرسشهای بی پاسخ هستند،
آدمهای متوسط پرسشهایی را میپرسند که پاسخ دارد،
آدمهای کوچک میپندارند پاسخ همه پرسشها را میدانند.
آدمهای بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند،
آدمهای متوسط به دنبال حل مسئله هستند،
آدمهای کوچک مسئله ندارند.
آدمهای بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمیگزینند،
آدمهای متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح میدهند،
آدمهای کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود میگیرند.
سیب را دست تو دید
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت... ((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!
، اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود...!
... پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن
، اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن داره...!
...
((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،
اما هیچ کس نمید...ونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!
مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،
اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده !
و هرروز مردم من و تو رو به غلط قضاوت میکنن......!
✿ اینو دوست جوووووووووووون خوب ومهربونم واسم فرستاده
یه دنیا مرســــــــــــــــــــــــــــــ✿ـــی امین جان! ✿
گناه من عاشق شدن بود، و این فقط رسم این زمانه است که اگر عاشق شدی منتظر باش تا تنها شوی، عشق من حقیقت داشت، من در دشت های بیکران عشق قدم نهاده بودم و وااای برمن، و حیف بر من و عشق من، که چه بازی ای بود که آنرا به بازیچه ای گرفت و رهایش کرد؟؟!! و حال خنجر تیزی بر قلب خسته من فرود می آورند و به من، به منی که لحظه های شیرینی در عشق داشتم را به این محکوم می کنند که هیچ کس عاشقت نیست، هیچ کس...
اگر قصدت شکستن قلبم بود، شکست
اگر قصدت جاری ساختن اشکم بود، جاری گشت
اگر قصدت کشتن خنده بر لبانم بود، مرد
اگر قصدت ویرانه کردنم بود، ویران گشتم
و اگر قصدت رسیدن به وصالت بود، رسیدی،
وااای بر دل من، وااای بر بغضهایی که در گلویم نقش بسته، وااای بر اشکی که از چشمانم جاری گشته، وااای......
یاد دارم در غروب سرد سرد,میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم,دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم,گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد,عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه هست و نان در خانه نیست,ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود,اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید,گفت:آقا سفره خالی میخرید؟
پشت دروازه ی تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید
من در اندیشه ی آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم. احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند. احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد. شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند. گویی از کنار لحظه ها می گذرم این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم. انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است. همه چیز در ذهنم معلق است. در باره همه چیز میتوانم بنویسم و لی نمی دانم چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود و موضوع اهمیتش را از دست می دهد. آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد که دیگر میل نوشیدنش را ندارم. حالت آدمی را پیدا می کنم که دیر سر قرارش رسیده باشد. | ||